همانا که آمد شما را خبر که ما را چه آمد ز اختر به سر
ازین مارخواراهرمن چهرگان ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد همی داد خواهند گیتی به باد
بسی گنج و گوهر پراکنده شد بسی سر به خاک اندر آکنده شد
چنین گشت پرگار چرخ بلند که آید به این پادشاهی گزند
از این زاغساران بی آب و رنگ نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگانوشیروان دیده بد این به خواب کزین تخت به بپراکند رنگ و تاب
چنان دید کز تازیان صد هزار هیونان مست و گسسته مهار
گذر یافتندی به اروند رود به چرخ زحل بر شدی تیره دود
به ایران و بابل ز کشت و درود نماند خود از بوم و بر تارو پود
هم آتش بمردی به آتشکده شدی تیره نوروز و جشن سده
ز ایوان شاه جهان کنگره فتادی به میدان او یکسره
کنون خواب را پاسخ آمد پدید ز ما بخت گردون بخواهد کشید
شود خوار هر کس که بود ارجمند فرو مایه را بخت گردد بلند
پراکند گردد بدی در جهان گزند آشکارا و خوبی نهان
به هر کشوری در ستمکاره ای پدید آید و زشت پتیاره ای
نشان شب تیره آمد پدید همی روشنایی بخواهد برید


در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست. هیچكس سوار بر اسب نیست.
هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید. هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست .هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست
و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد .( از افتخارهاي ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است)
در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد
به گذشته پر افتخار خویش میبالیم و پاسدار تمدن بزرگ خویش خواهیم بود
گفتار داريوش بزرگ در نقش رستم
داریوش بزرگ : خدای بزرگ است اهورامزدا. که این جهان را بیافرید . که خرد و نیروی کوشش را بر من ارزانی داست به خواست و نیروی اهورامزدا شاهم و فرمانهای او را اجرا میکنم این چنین
دوستدار و پیرو راستی هستم و بدی را دشمنم . خواهان داد و عدل هستم . نه می خواهم که از سوی توانایی به ناتوانی ستم شود و نه میخواهم که ناتوانی به توانایی بد کند
آنچه موافق راستی است میل من است و آنچه خلاف راستی است به شدت با آن مخالفم . خویم را در حد اعتدال نگه میدارم و چون خشم بر مرا فرا گیرد با اراده بر آن چیره میشوم تا مبادا ناروایی روی دهد
هوس اسیر دام من است و بر آن سخت حکومت میکنم . آنرا که نیکی کند مطابق نیکی اش پاداش میدهم . آنکه بد کند به کیفرش میرسانم . به هیچ وجه مایل نیستم که زیان و بد کرده شود و چون کسی مرتکب بدی شد به هیچ وجه مایل نیستم که بی کیفر بماند . هرگاه مردی بر علیه کسی ادعا کند تا مورد دادرسی واقع نشود بر او حکمی روا نمی کنم . از آنانی خوشوقت و خشنود هستم که با تمام نیرو و قدرتشان در راه نیکی بکوشند این چنین است رفتار و کردار من و این است آنچه که من می کنم
در میدان نبرد رزم آرایی چیره هستم . در پیکارگاه دستانم میجنگند . چشم و هوشم نیز بکار است . آنانی که فرمانبرند می بینم و آنانی که خلافی کنند کارشان بر من پوشیده نیست . در میدان پیکار به چالاکی میجنگم . از نیروی دستان و پاهایم به خوبی بهره مند هستم . سوار کاری زبده و چالاکم کمانکشی ورزیده هستم . چه به هنگام نبرد پیاده و چه سواره . نیزه گزاری چرب دست هستم . این و هنرهای دیگر را اهورا مزدا بر من بخشود . اهورامزدا یاری ام کرد و نیروهایم را به نیکی هدایت کرد . ای مرد که این را میخوانی . نیک آگاه باش که داریوش چگونه شاهی است . چه هنراها و نیروهایی دارد . این برای تو ناراست نباشد . آنچه را که گفتم عمل کن. در اين كشور ها ، مردي كه وفادار بود ، نيك پاداش دادم و آن كه دشمن بود نيك كيفر دادم ، به خواست اهورامزدا اين كشور ها قانون مرا اجرا كردند . آنچه به آنان گفتم آنگونه كردند
تو كه بعد از من شاه خواهي بود از دروغ سخت بپرهيز . مردي كه خواهد دروغزن بود نيك كيفر ده. اگر چنين مي انديشي بايد كشورم در امان باشد . آنهايي كه پيشتر شاه بودند در آن مدت ، آنچه را كه من در يك سال و اندي به خواست اهورامزدا كردم نكردند . از آن رو اهورامزدا مرا ياري كرد، چون بدكردار نبودم ، دروغزن نبودم ، خطاكار نبودم ، نه من ، نه دودمانم . بر پايه راستي رفتار كردم : نه به ناتوان و نه به توانا بد كردم ، مردي كه با خاندانم همكاري كرد او را نيك پاداش دادم و آنكه زيانكاري كرد ، او را نيك كيفر دادم . تو كه سپس شاه خواهي بود ، مردي كه دروغزن يا خطاكار است او را دوست مباش و او را نيك كيفر ده . تو كه سپس اين نوشته ها را كه من نوشتم ، يا اين نگاره ها را ببيني ، آنها را ويران مكن ، تا جايي كه ممكن است آنها را بپاي ، تا زماني كه تندرست باشي
هر آنكه اهورامزدا را بپرستد ، بخشش وي از آن او خواهد بود ، هم در زندگي و هم پس از مرگ
اهورا مزدای بزرگ بزرگترین خدایان . او داریوش را شاه آفرید . او به وی شاهی را ارزانی فرمود و به خواست اهورامزدا داریوش شاه شد . این کشور پارس که اهورامزدا بمن ارزانی فرمود زیباست و دارای اسبان خوب و مردان خوب است به خواست اهورامزدا داریوش شاه از هیچکس نمی ترسد . خدای بزرگ این کشور را از دشمن - خشکسالی و دروغ محفوظ فرماید
خشیارشا بزرگ : بسیار کارهای زیبای دیگر در این پارسه انجام شد که من و پدرم کرده ایم . هر کاری که به دیده زیبا می باشد به یاری خداوند ما کردیم . تو که در روزگار پسین ( آینده ) می آیی به آن دستورهایی که اهورامزدا فرموده رفتار کن تا در زندگانی شاد و پس از مرگ خجسته باشی . تو اي بنده ! نيك بدان كه - که هستي توانايي هايت كدام و رفتارت چه گونه است . مپندار كه زمزمه هاي پنهاني و در گوشي بهترين سخن است . بيش تر به آني گوش فرا دار كه بي پرده ميشنوي . تو اي بنده ! بهترين كار را از توان مندان ندان و بيش تر به چيزي بنگر كه از ناتوانان سر ميزند
برگفته از کتيبه نقش رستم در فارس
هیچ کس به اندازه ای که فکر می کند بدبخت و یا خوشبخت نیست (لارشفو کو)
تحمل زندگی سخت است ولی نباید چنین ضعفی را اقرار کرد
در دنیا هیچ چیز به اندازه بدبختی کامل نیست (بالزاک)
تواضع بیجا آخرین حد تکبر است (لابرویر)
بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم (جانسون)
حق همیشه به دار آویخته شده و باطل همیشه روی تخت نشسته است (راسل لوول)
سخن گفتن یک نوع احتیاج است ولی گوش دادن هنر (گوته)
هر کس مرتکب اشتباهی نشد اکتشافی هم نکرد (گالیله)
سعادت نتیجه یک زندگی عقلانی است (اسپسی نورا)
یک چراغ است در این خانه و از پرتو آن هر کجا می نگرم انجمنی ساخته اند
خرد بر پایه دیدن و پژوهیدن استوار است.نه بر پایه
پندار باقی و پیش داوری و شنیدن
کسی که آرامش درونی دارد.با دانش و گفتار و کردار و وجدانش راستی را می افزاید.
در پیکار با ستم مصمم باشید. هرگز ستم را نپذیرید
سر انجام پیروزی با نیکی است
آدمی همیشه باید . پیش از انجام هرکردار و کاری بیندیشد و با وجدان خویش مشورت کند
اندوه پیام آور مرگ است.دمی را که با اندوه به سر بری زندگی مشمار.اندوه سایه مرگ است
از اندیشه های غم گستر بگریز. مرگ اندیش و بدبین مباش .خندان و گشاده روباش
هیچ کس بر دیگری برتری ندارد مگر از راه پارسایی
به خواسته و دارایی دیگران چشم مدار . تا مال خود را از دست ندهی.
بهترین ثواب راستی و بدترین گناه دروغ است.
همیشه روح راستی پرستان شاد و خرم و روان دروغ پرستان گرفتار رنج و درد است.
خدایی بزرگ است اهورا مزدا که این جهان شگفت آفرینش را آفرید. که برای مردم شادی آفرید
که خرد و توانایی را بر خشایار شاه بخشید
خشایار شاه گوید: به خواست اهورا مزدا من چنانم که راستی را دوست میدارم و از دروغ بیزارم
من نمی خواهم که توانا بر ناتوان ستم کندو هم نخواهم که به توانا از ناتوان آسیب رسآنچه راست است آنرا می پسندم خواست خدادر زمین آشوب نیست بلکه صلح نعمت و حکومت خوب
است.من دوست دروغگویان نیستم. در دل خود کین نمی کارم هر آنچه مرا به خشم آورد از خود
دور میرانم. با نیروی خرد بر خشم خود سخت چیره ام هر که هم کاری و هم راهی پیشه کند
در خور کوشش او پاداش میدهم. آنکه گزند رساندو ستم کند . به اندازه گوشمالش میدهم.
نمی خواهم کسی زیان برساند و کیفر نبیند.
آنچه کسی بر ضد کسی دیگر گویید مرا قانع نتواند کرد مگر آنکه بنا به قانون نیک گواه درست
آوردو داوری ببیند.از آنچه کسی فراخور توانایی خویش انجام دهد و بجا آورد شادمان و خرسند
می شوم و خوشنودی ام را کرانه ای نیست. چنین است هوش و اراده من. نپندار که زمزمه های
پنهانی و در گوشی بهترین سخن است. بیشتر به آنی گوش فرا دار که بی پرده می شنوی.
بهترین کار را از توانمندان ندان بیشتر به چیزی بنگر که از ناتوان سر میزند.
آنچه خواندید گوشه ای از بزرگی پایان نا پذیر ایران است درود بر کوروش پادشاه بی نظیر
که زمین به او میبالد درود به او که اولین قانون برای آزادی و برابری را به وجود آورد
و درود بر خشایار شا پادشاه زیبای هخامنشی که بزرگی کوروش را کامل کرد.
درود بر استاد شکیبا و زنان ایرانی
گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
می خوردن و شاد بودن آيين منست
فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین منست
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتــا دل خـرم تـو کابین مـن است
چندان بخورم شراب کاین بوی شراب
آید ز تراب چون روم زیر تراب
گر بر سر خـاک من رسد مخموری
از بوی شراب من شود مست و خراب

برخي از مورخين نوشته اند و از غزليات حافظ برداشت مي شود ،حافظ در نوجواني عاشق دختري به نام (( شاخ نبات )) مي شود كه دختر پيش نماز محل بوده است. و در همين هنگامه عاشقي ، ذوق و شوق حافظ به غزل سرايي رشد مي كند. ولي شوربختانه ملاي محل ، دختر خود را عروس مي كند. و حافظ در عشق نوجواني خود شكست مي خورد. از سويي ديگر استقبال مردم و خردمندان از غزليات حافظ در سراسر جهان پارس زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق موجب بروز حسادت ملا ها و فقها عليه حافظ مي شود. و آنها را به جايي مي كشاند تا از هر بيت و غزل ا و سندي بيابند براي محكوم كردن و تكفير رند شيراز.
از سويي ديگر حافظ نيز بيش از پيش به ناداني، تزوير و بي مايه بودن افكار فقها پي ميبرد و كم كم از آنها و انديشه هاي آنها جدا مي شود و در غزليات خود به افشاي آنها مي پرداخت:
دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي دام تزوير نكن چون دگران قرآن را
همانطور كه حافظ آرام آرام از افكار و عقايد فقها ي دوران خود جدا و دور مي شد ، به سوي يك انديشه ي جايگزين نيز نزديك ميشود ، و در سروده هاي خود اعتراف مي كند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده است تا اينكه در پي آشنايي با انديشه هاي ديگر در معني بر او گشوده مي شود:
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم
آن روز بر دلم در معني گشوده شد كز ساكنان درگه (( پير مغان)) شدم
در پي توطئه هاي ملايان ، بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شد و او را تبعيد نمودند:
گر ازين منزل غربت بسوي خانه روم دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
اما پس از بازگشت از تبعيد ، باز اعترافات رند شيراز در غزل هاي وي متبلور ميشود:
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد واي اگراز پس امروز بود فردايي
(( مغ)) در لغت به انسان اوستايي ، و يا پيشواي آيين اوستا گفته مي شود و پير مغان به زرتشت نخستين و يا بزرگترين پيشواي آيين اوستا اطلاق مي شود. حافظ در هنگامه ي پاياني عمر خود، بسيار به اين مسئله كشيده مي شود و در غزليات بسياري وفاداري خود را به پير مغان و (( آيين مهر )) اعلام مي كند:
جام مي ، گيرم و از اهل ريا دور شوم يعني ازاهل جهان پاك دلي بگزينم
بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند كه مكدر شود آيينه ي (( مهر آيينم))
در اين ابيات حافظ صريحا اعتراف مي كند كه آيين ودين ا و ميترايي يا همان آيين مهر است.
و اما اسناد ميترايي بودن رند شيراز و پيرو (( آيين اوستا = پير مغان )) بودن وي در لابه لاي غزليات او با صراحتي ويژه به چشم مي خورد:
بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائم است ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست گاه نيست
چهل سال پيش رفت كه من لاف مي زنم كز چاكران پير مغان كمترين منم
منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است دعاي پيرمغان ورد صبحگاه من است
حافظ جناب پير مغان جاي دولت ست من ترك خاكبوسي اين در نميكنم
گرمدد خواستم از پيرمغان عيب مكن شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود
مريد پيرمغانم زمن مرنج اي شيخ چرا كه وعده توكردي واو بجا آورد
و در جايي ديگر مي گويد:
در خرابات مغان نور خدا مي بينم اين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم
از آن به دير مغانم عزيز مي دارند كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست



