این چه شوریست که در دور قمر می بینم
همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم
هر کسی روز بهی می طلبد از ایام
علت آن است که هر روز بد تر می بیند
ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
قوت دانا همه از خون جگر می بینم
اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه بر گردن خر می بینم
دختران را همه در جنگ و جدل با مادر
پسران را همه بد خواه پدر می بینم
پند حافظ بشنو :
خواجه برو نیکی کن
که من این پند به از گنج و گوهر می بینم

نيکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است
تا زهره و مه در آسمان گـشت پدید بـهتر ز می ناب کـسی هـیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان زين به که فروشند چه خواهند خرید
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت بــا يـک دو سـه دلبـری حــور سـرشت
پيش آر قــدح که بـاده نــوشان صــبوح آسوده ز مسجدند و فــارغ ز بـهشت
گردون نگری ز قد فرسوده ماست جیحون اثری ز اشک آلوده ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
تا چند زنم به روی دریا ها خشت بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
دارنده چو ترکيب طبايع آراست از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست
آنان که ز پيش رفته اند ای ساقی در خاک غرور خفته اند ای ساقی
رو باده خور و حقيقت از من بشنو باد است هر آن چه گفته اند ای ساقی
گویند بهشت و حور و کوثر باشد جوی می و شير و شهد و شکر باشد
پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد
گویند بهشت عدن با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است
اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل برادر از دور خوش است
مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
گویند که دوزخی بود عاشق و مست قولی است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود فردا باشد بهشـت همچون کف دست
ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم با این همه مستی ز تو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟
خیام نیشابوری

