این چه شوریست که در دور قمر می بینم
همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم
هر کسی روز بهی می طلبد از ایام
علت آن است که هر روز بد تر می بیند
ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
قوت دانا همه از خون جگر می بینم
اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه بر گردن خر می بینم
دختران را همه در جنگ و جدل با مادر
پسران را همه بد خواه پدر می بینم
پند حافظ بشنو :
خواجه برو نیکی کن
که من این پند به از گنج و گوهر می بینم

نيکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است
تا زهره و مه در آسمان گـشت پدید بـهتر ز می ناب کـسی هـیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان زين به که فروشند چه خواهند خرید
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت بــا يـک دو سـه دلبـری حــور سـرشت
پيش آر قــدح که بـاده نــوشان صــبوح آسوده ز مسجدند و فــارغ ز بـهشت
گردون نگری ز قد فرسوده ماست جیحون اثری ز اشک آلوده ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
تا چند زنم به روی دریا ها خشت بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
دارنده چو ترکيب طبايع آراست از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست
آنان که ز پيش رفته اند ای ساقی در خاک غرور خفته اند ای ساقی
رو باده خور و حقيقت از من بشنو باد است هر آن چه گفته اند ای ساقی
گویند بهشت و حور و کوثر باشد جوی می و شير و شهد و شکر باشد
پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد
گویند بهشت عدن با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است
اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل برادر از دور خوش است
مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
گویند که دوزخی بود عاشق و مست قولی است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود فردا باشد بهشـت همچون کف دست
ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم با این همه مستی ز تو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟
خیام نیشابوری
در مورد زندگی حافظ بخصوص ابتدای زندگی او آگاهی های بسيار کمی در دست است. شناخت حافظ همانند گذر تاريخ پس از مرگ او صورت گرفته است.
مشهور است که در بين سال های 1310-1325 ميلادی ويا در سال های 712-727 بدنيا آمده است. احتمال داده می شود که او بين سال های 1320 تا 1325 ميلادی دنيا آمده باشد.
محل تولد او شيراز در جنوب مرکزی ايران است. او با نام شمس الدين محمد معروف است و حافظ نام قلم او می باشد يا به اين نام مشهور شده است. به او حافظ گفته شده زيرا شايع است که او قرآن و بسياری اشعار شعرای ديگر را ازبر ميدانسته است.
خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازی نام کاملی است که ايرانيان و غير ايرانيان خواجه شيراز را به آن اسم می شناسند. پدر او بهاءالدين نام داشته. حافظ از قرار دو برادر بزرگتر از خود نيز داشته است.
حافظ بنا به روايتی در حاليکه عشق خود به "شاخه نبات" را هرگز فراموش نکرد در بيست سالگی ازدواج کرد. می گويند حافظ يک فرزند داشته است.
حافظ در جوانی با گوش دادن به پدرش قرآن را حفظ کرده است و همچنين شعر شعرائی همانند سعدی، عطار، مولانا و نظامی را هم از بر کرده بود.
با وجود اينکه از هرسوی آموزه های اسلامی بر او خورانده شده بود و با وجود اينکه هُنایش این آموزه های دوران بچگی را نمی توان از نگر دور داشت، با این حال حافظ بر همه این پیش زمینه های فکری اش پشت پا می زند و گرایشی بدین اسلام نشان نداده و می گويد:
چو طفلان تا کی ای زاهد، فریبی به سیب بوستان و جوی شیرم؟
همانگونه که می دانید در قرآن بهشت با جوی شیر و بوستان سیب و نهرهایش توصیف می شود، حافظ مسخره کنان به زاهدان می گوید که تا کی می خواهید مرا به وعده ی بهشت فریب بدهید، همچنین باورمندان به بهشت را همچون طفلان می داند.
من که امروزم بهشتِ نقد حاصل است وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم؟
يا می گويد:
من که از آتش دل چون خـُم می در جوشم مُهر برلب زده خون می خورم و خاموشم
در ادامه همين غزل می گويد..
خرقه پوشی من از غايت دين داری نيست پرده بر سر صد عيب نهان می پوشم
این گونه شعرهای شورانگیز در غزلیات حافظ بسیار است:
چــــــل سال پيش رفت كه من لاف می زنم كــــــز چاكران پير مغان كمترين منم
آری حافظ اینجا رازش را آشکار می کند واز لاف زدن اش میگويد! در این چهل سال هرچه از دین و اندیشه ام گفته ام دروغ بوده است (بی شک از ترس روحانیون و شاه آن زمان) و از چاکران پیر مغان کمترین منم، یعنی خود را در برابر پیرمغان به این اندازه کوچک می کند و بزرگی اش را اینگونه می ستاید
پیر مغان حکایت معقول می کند معذورم ار محال تو باور نمی کنم
اینجا آموزه های خردمندانه را می پذیرد و از باور نکردن محالات روحانیون مودبانه عذرخواهی می کند! آیا این نشانه ها آنقدر قانع کنده نيستند که حافظ را با وجود اينکه در خانواده دينداری دنيا آمده و قرآن را به زور از حفظ داشته از دین اسلام جدا بکند؟ این هم بیت هایی دیگر از حافظ:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملک جهان را به جـُوی نفروشم
من که خواهم ننوشم بجز از راوق خــُُم چکنم گر سخن پير مغان ننــيوشم
گفته می شود پدر حافظ که تاجر ذغال وچوب بود در حالی صاحب فرزند می شود که بدهکاری زيادی داشته است و لذا پس از تولد شمس الدين محمد (حافظ) برای گذران زندگی به خانه عمويش که او هم سعدی نام داشت رفت. حافظ برای گذران زندگی مجبور به ترک مدرسه شد تا با کار طاقت فرسا در يک خبازی (نانوائی) زندگی را تامين کند. او بکار خمير گيری مشغول بود و در ضمن دست از فراگيری بر نمی داشت.
در حوالی سال های 1341 که ظاهرا بيست و يک ساله می نمود هنوز در نانوائی کار ميکرد و به خانه ثروتمندان شهر نان ميرساند. در اين گذر با شاخه نبات که زنی فوق العاده زيبا و از خانواده ثروتمندان بود و احتمالا پدرش واعظ ويا پيشنماز بوده آشنا می شود.
چنانچه برخی از مورخين نوشته اند و از غزليات حافظ نيز برداشت می شود، حافظ در نوجوانی عاشق دختر پيش نماز محل بوده است. و در هنگامه عاشقی، ذوق و شوق حافظ به غزل سرايی رشد می كند. ولی شوربختانه ملای محل، دختر خود را عروس می كند. و حافظ در عشق نوجوانی خود شكست می خورد. از سويی ديگر استقبال مردم و خردمندان از غزليات حافظ در سراسر جهان پارس زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق موجب بروز حسادت ملا ها و فقها عليه حافظ می شود. و آنها را به جايی می كشاند تا از هر بيت و غزل او سندی بيابند برای محكوم كردن و تكفير رند شيراز.
از سويی ديگر حافظ دلشکسته و زيرک نيز بيش از پيش به نادانی، تزوير و بی مايه بودن افكار واعظان پی ميبرد و كم كم از آنها و انديشه های آنها جدا می شود و در غزليات خود به افشای آنها می پردازد:
دور شو از برم ای واعــــظ و بيهوده مگــــــوی مـــــن نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
حافظا می خور و رندی كن و خوش باش ولی دام تــــــزوير نكن چــــون دگران قـــرآن را
حافظ از همان نوجوانی به عنوان رند شيراز معروف شد، و اين به خاطر زيركی و باهوشی وی بوده است.
می گويند حافظ در آرزوی رسيدن به شاخه نبات چهل شبانه روز در کوهی که در شيراز قرار دارد و به بابا کوهی مشهور است خود را زندانی کرد.
همانطور كه حافظ آرام آرام از افكار و عقايد فقهای دوران خود جدا و دور می شد، به سوی يك انديشه جايگزين نيز نزديك ميشود، و در سروده های خود اعتراف می كند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده است تا اينكه در پی آشنايی با انديشه های ديگر در معنی بر او گشوده می شود:
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد كــز ساكنان درگه « پير مغان» شدم
برخلاف آنچه به غلط شايع شده است که حافظ در شعر های خود به پيامبر و يا خدا اشارت می برد عشق او به «شاخه نبات» آنقدر در دل او بود که هر غزل او دروصف و به ياد شاخه نبات سروده شده است. او اين مطلب را به روشنی در اين غزل نمايان می سازد:
در نهانــــــخانه عشرت صنمی خــوش دارم کز ســـرزلف و رخش نعل در آتــــش دارم
عاشق و رنــــــدم و می خواره بــــآواز بلند وين همه منصب از آن حورپری وش دارم
گر تو زين دست مرا بی سرو سامان داری مـــــن به آه ســـــحرت زلف مشوش دارم
در اوائل بيست سالگی تا سی سالگی طبع شعر در حافظ جلوه گر می شود و شاعری دربار ابواسحق را می پذيرد، بدين ترتيب صاحب نام و نفوذی در شيراز می شود. اين دوران شکوه عشق و علاقه او به شاخه نبات است که عرفان و عشق معنوی در سرتاسر شعر های حافظ به زيبائی تمام جلوه گری می کند.
در پی توطئه های ملايان، بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شده تبعيد می شود. به همين دليل حافظ در 40 سالگی از چشم شاه شجاع می افتد. مجبور به ترک ديار می شود و گويا به اصفهان تبعيد ميگردد. اوبرخلاف سعدی که به مسافرت علاقه داشت به دليل وابستگی اش به شاخه نبات و آب رکن آباد از دور شدن از شيراز معترض است.
پس از مدتی بنا به دعوت شاه شجاع به تبعيد او پايان داده می شود و باز به شيراز بر ميگردد و مقام استادی در تدريس را بدست می آورد. شايد اين زمان با پنجاه سالگی حافظ برابر باشد.
گــــــــر ازين منزل غـــربت بسوی خانـــه روم دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانـــــه روم
زيــــن سفــــــر گر بسلامت بوطـــــن باز رسم نــــذر کردم که هم از راه بـــميخانه روم
تا بگويم که چه کشفم شد از اين سير و سلوک بـــدر صـــــومعه با بربـــط و پيمانه روم
در جای ديگری می گويد:
واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند
در ادامه همين غزل به کنايه از حفظ قرآن و ريا و تزوير آغشته با کار واعظان منبر نشين می گويد:
صبحدم از عرش می آمد خروشی، عقل گفت قدسيان گوئی که شعر حافظ از بر می کنند
و آنگاه می پرسد:
دانی که چنگ و عود چه تقرير می کنند پنهان خوريد باده که تعــــزير می کنند
در جای ديگر چه زيبا دين را به مسخرهمی گيرد و می گويد:
صوفی بيـــا که خرقه سالوس بر کشيم وين نقش زرق را خط بطلان بسر کشيم
نـــذر فـــتوح صومه در وجه می نهيم دلق ريات بـــــآبِ خرابات بــــــر کشيم
فــردا اگرنه روضه رضوان به مادهند غلمان ز روضه حور زجنت بدر کشيم
حافظ خلوت نشين پس از بازگشت از تبعيد، همچنان زيرکانه با رندی خاص خود اعترافاتی را در غزل های خود متبلور ميسازد:
گر مسلمانی از اين است كه حافظ دارد وای اگراز پس امروز بود فردايی
او حتی در عين مداحی از شاه شجاع در لفافه و رندی که در شعردارد از او انتقاد می کند و می گويد:
قسم بحشمت وجاه و جلال شاه شجاع که نيست باکم از بهر مال و جــــاه و نزاع
شراب خـــانگیم بس، می مــغانه بيار حريف باده رسيد، ای رفـــيق تــــوبه وداع
خدايرا بميم شست و شوی خرقه کنيد که من نمی شنوم بوی خــير از اين اوضاع .
او بيشتر شعر های خود را در سالهای بين شصت و هفتاد است که می سرايد و غزل های او که در اين دوران سروده شده بسيار غنی و پر از محتوی و معنی عرفانی است. او همچنان به آموزش خود ادامه می دهد. شعر های او در اين زمان با عمق بسيار زياد در آموزه های مغان و استادان آئين مهر مورد استفاده قرار می گيرد.
حافظ در هنگامه پايانی عمر خود، بسيار به اين مسئله كشيده می شود. غزل های پايان عمر حافظ همچنان وفادارانه به توصيف پير مغان و «آيين مهر» می پردازد. اين اشعار نشان می دهد که حافظ اگر هم در خانواده ای مذهبی با گرايش به اسلام متولد شده ولی در اصل هرگز دل از مهر و آئين مهر بر نگرفته، زيرا آن را آئينه تمام نمای رسيدن بخدائی می داند. در اين ابيات حافظ صريحا اعتراف می كند كه آيين ودين او ميترايی يا همان آيين مهر است.
جام می، گيرم و از اهل ريا دور شوم يعنی ازاهل جهان پاك دلی بگزينم
....
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح شرمسار از رخ ساقی ومی رنگینم
بر دلـــم گرد ستم هاست خـــــدايا مپسند كـــــــــه مــَكدر شود آيــــينه مــــــهر آيينم
--------
مَـنم كه گوشه ميـــخانه خانقاه مــن است دعــای پيرمغان ورد صبحگاه مــــــن است
--------
مريد پيرمغانم زمن مرنج ای شيخ چرا كه وعـــده توكردی و او بجا آورد
همانطور که مشاهده می شود حافظ رندانه در سروده های خود نا باوری به معاد و روز قيامت و جنت و روضه رضوان را رد می کند و بر پايه نظريه های بدست آمده امروز چنان غزلسرائی می کند که متعصبين دين گرچه تاب شنیدن چنین گفته های رندانه ای را ندارند با وجود اين نمی توانند کتاب حافظ و ديوان های او را همانند کتاب سوزان های خلفای پس از محمد، اموی و راشدين بسوزانند.
اسناد ميترايی بودن رند شيراز و ادعای او به «پير مغان» بودن در لابه لای غزل های او با صراحتی ويژه به چشم می خورد:
بنده پـــــــير خراباتم كـــــه لطفش دائــــم است ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست گاه نيست
.......
چــــــل سال پيش رفت كه من لاف می زنم كــــــز چاكران پير مغان كمترين منم
.........
حافظ جناب پير مغان جای دولت ست من ترك خـــــاكبوسی اين در نميكنم
.........
گرمدد خواستم از پيرمغان عيب مكن شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود
ظاهرا باوجود نظم فکری و نظامی که حافظ در زندگی داشته غزل و سروده های خود را منظم نکرده است. می گويند محمد گل اندام، که از شاگردان و مريدان حافظ بوده است با نوشتن پيش در آمدی به سروده های حافظ آنها را در سال 1410 ميلادی (813 قمری) جمع آوری کرده است.
در كتاب عرفات العاشقين، نوشته اميرتقی الدين، می خوانيم:
آنگاه كه ماموران حكومت در پی فتوای فقها و حكم قوه قضاييه وقت به خانه حافظ حمله می کنند تا وی را بازداشت نموده وبه قتل برسانند، بانوانی که درخانه حافظ بوده اند، تمامی آثار و نوشته های وی را در چاه ريخته اند تا به دست ماموران حکومتی نيافتد.
تنها ماخذ معتبری که از روزگار حافظ برجای مانده مقدمه ای است که به همت محمد گل اندام است که به شيوائی از دانش و کمال لسان الغيب سخن به ميان آورده. او شرح می دهد که
در خرابات مغان نور خدا می بينم اين عجب بين كه چه نوری ز كجا ميبينم
.........
از آن به دير مغانم عزيز می دارند كه آتشی كه نميرد هميشه در دل ماست
..........
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
.........
یکی از عقل می لافد، یکی طامات می بافد بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم
حافظ ميخانه معرفت را که بنام خرابات خوانده و عجب انتخاب شايسته ای کرده بود زيرا خانقاه و مسجد قرآن و مذهب را مطلوب نيافته بود. او بنياد خودخواهی و خود بينی را ويران می کند و سرای ظاهر را خراب کرده به باطن آباد پناه می برد.
حافظ راز عجیبی نيست او به راستی قلندر یک لاقبائی است که برخلاف آنچه احمد شاملو مدعی است "کفرنمی گوید" بلکه با دليری و دانش خود "در تاریک ترین ادوار سلطه ریاکاران زهدفروش، در ناهاربازار زاهد نمایان و در عصری که حتا جلادان آدم خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت آنچنانی خود را بر حد زدن و خـُم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده اند یک تنه وعده رستاخیز را انکار می کند،اشعار حافظ حقيقت انسانی را جستجو می کند و خرافات و عادت های خانقاه و مسجد را رها می سازد و انسان را به مقام رندی و وارستگی می رساند
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما
گفتم غــــم تو دارم، گـــفتا غمت سر آيد گفتم که ماو من شـــو، گفتا اگر بــر آيد
گفتم زمــــــهرورزان رســــــم وفا بياموز گفتا زخــــوبرويــــان ايـن کار کمتــر آيد
گفتم که برخيـــــالت راه نــــــظر بــــبندم گفتا کــــه شيروست او از راه ديگـر آيد
گفتم که بــــوی زلــُف گــُمراه عالمم کرد گفتا اگـــر بـــــدانی هـــم اوت رهــبر آيد
گفتم خوشــــا هوائـــی کز باد صبح خيزد گفتا خــُنـُک نسيــــمی کـز کوی دلـبر آيد
گفتم که نوش لـــعـلـت ما را بآرزو کشت گفتا تو بنـــــدگی کــــن کو بنـده پرور آيد
گفتم دل رحـــيمت کــــی عزم صلح دارد؟ گفتا مــَگوی بـا کــَس تــا وقـت آن سرآيد
گفتم زمان عشرت ديدی که چون سرآمد گفتا خــُموش حافظ کاين غصه هم سرآيد
گه گاه نه بر دوام خوانند آنرا
بر گردپیاله آیتی هست مقیم
کاندر همه جا مدام خوانند آنرا
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام ست آنرا
گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولی است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
فردا باشد بهشـت همچون کف دست
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شير و شهد و شکر باشد
پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه
نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پــا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی
مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
در کـارگـه کـوزه گـری بــودم دوش
دیـدم دو هزار کـوزه گـويا و خـموش
هــر يک به زبان حــال با مـن گفتند
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
ای آن که نتیجه چهار و هفتی
وز هفت و چهار دايم اندر تفتی
می خور که هزار باره بيش ات گفتم
باز آمدنت نيست چو رفتی ، رفتی
خیام نیشابوری
سپاه خزر گربیاید به جنگ نیابند جنگی زمانی درنگ
ابا رومیان داستانها زنیم ز بن پایه تازیان بر کنیم
ندارم به دل بیم از تازیان که از دیدشان دیده دارد زیاد
که هم مارخوارند و هم سوسمار ندارند جنگی گه کارزار
زشیر شتر خوردن و سوسمار عرب را بجایی رسیدست کار
که تخت کیانی کند آرزو تفو باد بر چرخ گردان تفو
شمارا به دیده درون شرم نیست ز راه خرد مهر و آزرم نیست
بدان چهره و زاد و آن مهر و خوی چنین تاج و تخت آمدت آرزوی
گر از چهرشان برگشاییم سخن همانا که هرگز نیابد به بن
به دیده چو خون و به رخ همچو قار به جای بره شان بود سوسمار
خورش دوغ دارند و نان جوین نخوانند یک بر دگر آفرین
سرو پا تهی و شکم گرسنه زمانه تن خوارشان برهنه
نه افسر نه طوق و نه زرینه کفش نه هنگام پیکار کوس و درفش
گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
می خوردن و شاد بودن آيين منست
فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین منست
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتــا دل خـرم تـو کابین مـن است
چندان بخورم شراب کاین بوی شراب
آید ز تراب چون روم زیر تراب
گر بر سر خـاک من رسد مخموری
از بوی شراب من شود مست و خراب
برخي از مورخين نوشته اند و از غزليات حافظ برداشت مي شود ،حافظ در نوجواني عاشق دختري به نام (( شاخ نبات )) مي شود كه دختر پيش نماز محل بوده است. و در همين هنگامه عاشقي ، ذوق و شوق حافظ به غزل سرايي رشد مي كند. ولي شوربختانه ملاي محل ، دختر خود را عروس مي كند. و حافظ در عشق نوجواني خود شكست مي خورد. از سويي ديگر استقبال مردم و خردمندان از غزليات حافظ در سراسر جهان پارس زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق موجب بروز حسادت ملا ها و فقها عليه حافظ مي شود. و آنها را به جايي مي كشاند تا از هر بيت و غزل ا و سندي بيابند براي محكوم كردن و تكفير رند شيراز.
از سويي ديگر حافظ نيز بيش از پيش به ناداني، تزوير و بي مايه بودن افكار فقها پي ميبرد و كم كم از آنها و انديشه هاي آنها جدا مي شود و در غزليات خود به افشاي آنها مي پرداخت:
دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي دام تزوير نكن چون دگران قرآن را
همانطور كه حافظ آرام آرام از افكار و عقايد فقها ي دوران خود جدا و دور مي شد ، به سوي يك انديشه ي جايگزين نيز نزديك ميشود ، و در سروده هاي خود اعتراف مي كند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده است تا اينكه در پي آشنايي با انديشه هاي ديگر در معني بر او گشوده مي شود:
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم
آن روز بر دلم در معني گشوده شد كز ساكنان درگه (( پير مغان)) شدم
در پي توطئه هاي ملايان ، بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شد و او را تبعيد نمودند:
گر ازين منزل غربت بسوي خانه روم دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
اما پس از بازگشت از تبعيد ، باز اعترافات رند شيراز در غزل هاي وي متبلور ميشود:
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد واي اگراز پس امروز بود فردايي
(( مغ)) در لغت به انسان اوستايي ، و يا پيشواي آيين اوستا گفته مي شود و پير مغان به زرتشت نخستين و يا بزرگترين پيشواي آيين اوستا اطلاق مي شود. حافظ در هنگامه ي پاياني عمر خود، بسيار به اين مسئله كشيده مي شود و در غزليات بسياري وفاداري خود را به پير مغان و (( آيين مهر )) اعلام مي كند:
جام مي ، گيرم و از اهل ريا دور شوم يعني ازاهل جهان پاك دلي بگزينم
بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند كه مكدر شود آيينه ي (( مهر آيينم))
در اين ابيات حافظ صريحا اعتراف مي كند كه آيين ودين ا و ميترايي يا همان آيين مهر است.
و اما اسناد ميترايي بودن رند شيراز و پيرو (( آيين اوستا = پير مغان )) بودن وي در لابه لاي غزليات او با صراحتي ويژه به چشم مي خورد:
بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائم است ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست گاه نيست
چهل سال پيش رفت كه من لاف مي زنم كز چاكران پير مغان كمترين منم
منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است دعاي پيرمغان ورد صبحگاه من است
حافظ جناب پير مغان جاي دولت ست من ترك خاكبوسي اين در نميكنم
گرمدد خواستم از پيرمغان عيب مكن شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود
مريد پيرمغانم زمن مرنج اي شيخ چرا كه وعده توكردي واو بجا آورد
و در جايي ديگر مي گويد:
در خرابات مغان نور خدا مي بينم اين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم
از آن به دير مغانم عزيز مي دارند كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست


